داشتم از خیابون رد می شدم ، یه دونه از این وانت آبی های احمق _ که از این X ها هم به آینه شون آویزونه و لیلا فروهر هر شب تو ضبطشون داره کون میده و جیغ میزنه_ مثل خر اومد و نزدیک بود زیرمون کنه ، از من که فاصله گرفت سرعتشو کم کرد ، با اشاره به پشتم داد زدم :
بفرما برو تو کونم ، اتفاقا امشب تو کونم عروسیه عمه ته ، شمام دعوتی ...
*
تعارف آمد و نیامد دارد ؛ اگر گمان کرده بودیدکه او احسان شما را نمی پذیرد بر خلاف پذیرفت . (امثال و حکم دهخدا). و این مثل را در موردی زنند که خواننده و دعوت کننده بدروغ و ریا چیزی را به اصرار هدیه میکنند یا دعوتی را پیشنهاد می نماید بگمان آن که دعوت شونده از قبول آن سر باز خواهد زد ولی در عمل خلاف این فکر پیش آید. (منبع : لغتنامه دهخدا)
*
از صدای لیلا فروهر خوشم میاد خیلی . اینو زمانی فهمیدم که توی یه وانت احمق داشتم بالا پایین می شدم و برای اینکه درد کمتری رو احساس کنم سعی می کرد به شعر لیلا فروهر دقت کنم : "مخمل نـاز گلهایی/تو شمیم بركه هایی..." بعد که کارش تموم شد و ولم کرد که شلوارمو پام کنم و خودمو جمع کنم . گفتم من مگه چی کار کردم ؟ گفت : اولا عمه مو پیدا نکردم اونجا فقط داماد بود ، دوما تعارف اومد نیومد داره خوشگله !
+ نوشته شده در
88/11/12ساعت 1:9  توسط بی وجدان
|
چند وقت پیش بود که تصمیم گرفتم فراموش کنم که یک عمه جنده ای سال هفتاد و هشت مادرم را با مشت و لگد کبود کرد بعد استشهاد و گواهی تنظیم کردند که عمه جنده را بگیرند پدرش را بسوزانند که نشد.چند وقت پیش به خودم قول دادم که یادم برود جریان آن بی پدری را که مشت زد توی چشم خاله ام.چشمش ترکید و خونریزی کرد و بخیه هم خورد چندتایی.خواستم یادم برود که یک ماهی فقط ۵ تومان داشتیم تا اخر برج کلا و برنجمان از این پاکستانی هایی بود که نیمه بودند همه شان و محصول افت زده بودند انگار و اینکه برادران بدبخت تجدید که می شدند پدر می امد طی یک فرایند مرضی گازشان می گرفت و شکل دندان هایش می افتاد روی شانه یا بازویشان و کبود می شد.خواستم یادم برود که من خودم دیوانه ی یک شلوار زرد بودم که خمره ای بود و یک خرس پلاستیکی چسبیده بود به جیبش که مارکش بود بعد مادرم امد گفت این را نپوش ان یکی را بپوش گفتم نه انقدر کتک خوردم که ان روز نرفتم مهدکودک(بعد فهمیدم این را می گویند محبت نا ایمن یا چیزی شبیه این)می خواستم فراموش کنم که یک روز همسایه مان توی راهرو انگشتم کرد و خودش را کلی مالید به من و خودم را خیس کردم به هیچ کس هم نگفتم.داشتم فراموش می کردم که بی پدر توی مدرسه سرم را محکم زیر شیر اب نگه داشت و چنگ زد که روغن و ژلش را پاک کند بعد هم گفت گمشو.داشت یادم می رفت که پدر را بردیم اسایشگاه بستری کنیم التماس کرد و گریه شاید گفت من را اینجا ول نکنید برش گرداندیم توی راه کوبید توی دهن خواهرم لبش پاره شد.خواستم یادم برود که دختر بدبخت را زدند توی خیابان رید به خودش بعد هم مُرد مادرش زنگ زد گریه و زاری کرد سر همه درد گرفت بعد ریختند انتن ها را جمع کردند قدیم توی راهرو یکیشان زد تخت سینه ی پدرم بعد پدرم موش شد زر نزد دیگر.خواستم یادم برود که مرد گنده را گرفتند شیشه کردند بهش بعد شاشیدند توی صورتش.خواستم فراموش کنم که ۵۷ انقلاب شد خود گوزی و خود خندی عجب مرد هنرمندی مصادره کردند.یارو سال ۷۸ زد توی مثانه ی مادرم با لگد بد جوری پیچید به خودش بدبخت.همه ی این ها داشت یادم می رفت ها توی سگ مصب امدی جاکش خان یک خاطره تعریف کردی با این جمله که
یادت می اید که...؟؟خاک بر سرت همه ی این ها یادم رفته بود ریدی به یادم.ریدم به خاطره ات
+ نوشته شده در
88/11/07ساعت 0:28  توسط شیمبل
|
ما ادم های خیلی تنهایی هستیم و بیچاره.یک دنیا ترمز داریم توی زندگی هایمان خانه مان اتاقمان و تخته مان شاید.ادم های تنهای طفلکی با منطق های دوزاری...کلا ناراحت و اذیت هستیم نه با صدای بلند گریه می کنیم نه با همه ی دندان هایمان می خندیم نه در شصت سالگیمان بستنی جنده ای(از ان های که کنار صفویه می فروشند)لیس می زنیم(حتی اگر ویارش خفه مان کرده باشد).به جایش یک دنیا قاعده ی زهرماری داریم برای همه چیز.ما ادم های طفلکی هستیم ادم های خندیدن با دو دندان خرگوشی.
+ نوشته شده در
88/11/04ساعت 0:49  توسط شیمبل
|